تبليغاتX
کلبه تنهاییم

کلبه تنهاییم

 

 

اگر شاخه گلی را چیدیم

 

وقت پر پر شدنش سوزو نوای نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

 

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای

 

دل محبوب دعایی نکیم...

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت21:36توسط بر باد رفته | |

 

 

بچه که بودم مدام دستم را از دست

 

نگران که مراقبم بود رها می کردم

 

و ارزو یم بود که یکبار که شده

 

تنها  از خیابان زندگی رد شوم

 

حالا که دیگه نمیشه بچه بود

 

و فقط می شود عاشق بود

 

از سر بچگی هر چه وسط

 

خیابان زندگی سر به هوا راه

 

میروم هیچکس حاضر نمی شود

 

دستم را بگیرد وبرای لحظه ای حتی

 

مراقبم باشد...........

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت20:48توسط بر باد رفته | |

 

 

 

گر می آتش خورشید فسرد

  

مهرگان زد به جهان رنگ دگر

 

پنجره ای خسته این چنگی پیر

 

ره دیگر و آهنگ دگر ....

 

زندگی مرده به بیراه زمان

 

کرده افسانه هستی کوتاه

 

جز به افسوس نمی خندد مهر

 

جز به اندوه نمی تابد ماه!

 

باز در دیدهای غمگین سحر

 

روح بیمار طبیت پیداست

 

باز در سردی لبخند غروب

 

رازهای خفته زنا کامی هاست

 

شاخه ها مضطرب از جنبش باد

 

در هم آویخته ...می پرهیزند

 

برگ ها سوخته از بوسه ی مرگ

 

تک تک از شاخه فرو می ریزند

 

می کند باد خزانی خاموش

 

شعله ی سرکش تابستان را

 

دلم از نام خزان می لرزد ...

 

زان که من زاده ی زمستانم

 

شعر من آتش پنهان من است

 

روز و شب شعله کشد در جانم

 

می رسد سردی پاییز حیاتم

 

تاب این باد بلا خیزم نیست

 

غنچه ام غنچه ی نشکفته به کام

 

طاقت سیلی پاییزم نیست...

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت13:22توسط بر باد رفته | |

 

 

می خواهم از تو بنویسم قلمم نمی نویسه

کاغذ نامه دیشب هنوز از اسم تو خیسه

وقتی از تو می نوشتم خونه  هامون برکت داشت

راست می گن ستاره با تو انگار حرکت داشت

اسم تو وقتی می اومد دریاها وایساده بودن

کهکشون ها واسه تعظیم پیش تو امده بودن

یکی بودی دو تا شدیم وبقیه هنوز نبودن

عمر عاشقی مون سر اومد چقدر ادما حسودن

یه روز ی که من نبودم اومدن قلبت وبردن

چشات از بس که ساده بودن گول اونا رو خوردن

آخرین باری که دیدم تو ی چشمات خط خطی بود

جای خالی تو شهر گونه ت عکس بی معرفتی بود

 

 

+نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت15:44توسط بر باد رفته | |

 

 

 من همسفر ابر و غبارو بادم

                                        من راهی قله های عشق و دادم 

همراه اگر شدی به خاطر بسپار

                                         از پانشین اگر که من افتادم...          

 

 

 

گالری عکس عاشقانه  گالری عکÃ

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت23:23توسط بر باد رفته | |

 

 

 

پلک این عاشق خسته اگر باز شود

 

آسمان با دل بی حوصله ام دمساز شود

 

کیست در کوچه دلواپسی ام جز غم تو

 

تا شبی با من عشق زده همراز شود

 

روزهایم همه تکراری وسردندوغریب

 

کاش می شد شب با چشمان تو آغاز شود

 

بی تو ای کبوتر آبی تر از آهنگ طلوع ام تا

 

بشکند بالم اگر تشنه ی پرواز شدم

 

داغ تلخی است به پیشا نی عشق اگر

 

دلم با عشق دل مرده ی تو هم آواز شود

 

ای..... تو به پا خیز که با چشمانت

 

قفل صد عشق ما باز شود.....

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت16:12توسط بر باد رفته | |

 

 

همیشه تو اسمون از یه ارتفاعی

 

به بعد دیگه هیچ ابری نیست

 

پس هر وقت اسمون دلت ابری

 

شد به جای جنگ با ابرا فقط

 

کمی اوج بگیر.....

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت20:47توسط بر باد رفته | |

 

 

 

اگر خنده زلبهایم گریزد

 

اگر اشکی زچشمانم بریزد

 

اگر ازخنده ها رویا بسازم

 

اگر از گریه ها دریا بسازم

 

اگر شادی شوددر من فراموش

 

اگر غم با دلم گردد هم اغوش

 

 نمی شوم لحظهای از یاد تو دور

 

چه در دنیا چه در بستر چه در گور

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت20:40توسط بر باد رفته | |

 

 

 

گفتم ای ساده دل فراموشش کن

 

تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن

 

دست بردار از او خاطره بازی کافی ست

 

فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

 

مردمان نکهش قله نشینن هنوز

 

دل که در دره نیافتاده فراموشش کن

 

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش

 

دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

 

به شما بر نخورد پای غزل بود و شکست

 

اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن

 

 ...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت1:29توسط بر باد رفته | |

 

 

چه انتظار وحشتناکی است

انتظار برای دیدنت و چه حس

غریبی است که نه ترس است

و نه خوشحالی.........

اما نگرانی درپس هر لحظه اش

بی تابیم را بیش از پیش میکند

از باد های سرد پاییزی متنفرم

که سرخی خشم را بر روی

گونه هایم نمایان میکند...

از فصل ها که مرا از تو

 دور نگه می دارند...

و جدایی را....

 در سرنوشتمان به ثبت می رساند

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت3:28توسط بر باد رفته | |

 

 

  اومدم واسه زیارت تو چشاتو قبله کردی

 شنیدی واست میمیرم ولی باز حوصله کردی

 اینکه با منی تو ؟یا نه یه سوال نقره ای بود

 پاسخش رو تو برای عالمی مسئله کردی

اسمون ارزوهام زیر هجرت تو لرزید....

با جرقه نگاهت تو دلم زلزله کردی

تو جایی واسه غرور و التماس من نذاشتی

هر چی خواستم که بمونی طلب فاصله کردی

اخرش گفتم برای با تو بودن دیگه دیره

گفتی نه وقتش رسیده از جدایی گله کردی

 

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت2:56توسط بر باد رفته | |

 

آخر گذشت...

آن زمان کهنه ی دیدار

رفت آن ثانیه های پرهیاهو

شکست آن لحظه های زیبا

وتو چه ساده گذشتی

از این همه احساس

وچه زود فراموش می شوم

انگار سالهاست که من مرده ام

اما هنوز ذهن زخمی ام

یاد تو را نشانه میرود...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت16:9توسط بر باد رفته | |